khanedari

نکات خانه داری

khanedari

نکات خانه داری

  • ۰
  • ۰

کره

☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️
🌺☘️🌺
☘️🌺
🌺

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش درازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، توکره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.

  • neda moghimi
  • ۰
  • ۰

گناه

☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️
🌺☘️🌺
☘️🌺
🌺

مجازات گناه در این دنیا

پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد. روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید، مزرعه گندمی دید.

خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد، بعد از آنکه چند قدمی به طرف ده پیش رفت، به خودش گفت: «ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟… حرام بود؟… حلال بود؟…»

زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت: «خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم ـ هرچه می‌خواهی بکنی و به هر شکلی که جایز می‌دانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!» خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد.

صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندم‌زارش دید هرچه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندید ـ ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد، کله خشک او را برای مزرعه‌اش «داهول» کرد یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد ـ روزی که صاحب زمین مزرعه‌اش را چید و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر کردند ناگهان صدای غش‌غش خنده از کله خشک گاو بلند شد، دزدها مات و حیران شدند و خشکشان زد، هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کردند دیدند هیچکس نیست اول خیلی ترسیدند و گندم جوال کردن را ول کردند.

بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند: «ای کله! ترا خدا بگو ببینم چرا می‌خندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور می‌خندی و ما را مسخره می‌کنی؟» کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنین مکافاتی می‌بینم ـ وای به حال شما که جوال جوال می برید.

  • neda moghimi
  • ۰
  • ۰

موش و قورباغه


📚موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند.
روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو اکثر زندگی‌ات را توی آب می‌گذرانی و من نمی‌توانم با تو به داخل آب بیایم

قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول کرد که نخی پیدا کنند و یک سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی که بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بکشند و همدیگر را با خبر کنند.

یک روز موش به کنار جوی آمد تا نخ را بکشد و قورباغه را برای دیدار دعوت کند، ناگهان کلاغی از بالا در یک چشم به هم زدن او را از زمین بلند کرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخی که به پایش بسته شده بود از آب بیرون کشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود.
وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب می‌پرسیدند عجب کلاغ حیله‌گری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!!
قورباغه که میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد می‌زد: این است سزای دوستی با کسی که هم‌کیش تو نیست . . .

اگر با مردم نااهل دوستی کنید، قربانی خواهید شد.

  • neda moghimi
  • ۰
  • ۰

ارامش




روزی چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند ،
نزد یک استاد رفتند و از او پرسیدند:
استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر ما خیلی آرام و خشنود به نظر میرسی، لطفا به ما بگو که راز خشنودی شما چیست؟
استاد گفت: بسیار ساده !
من زمانی که دراز میکشم ، دراز میکشم.
زمانی که راه میروم ، راه میروم.
زمانی که غذا میخورم ، غذا میخورم.
ان چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است.
به او گفتند که تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم, پس چرا خشنود نیستیم و آرامش نداریم؟

استاد به آنها گفت:
زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید،
زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید ،
زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید.
فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید !
زمان حال، تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید بلکه در گذشته و یا آینده هستید...
به این علت است که از لحظه هاتان ، لذت واقعی نمیبرید
زیرا همیشه در جای دیگر سیر میکنید و حس میکنید زندگی نکرده اید و یا زندگی نمی کنید...

  • neda moghimi
  • ۰
  • ۰

سد عجیب

اندکی تأمل ♻️♻️

🔴آیا می‌ دانید طرح ملی سد فینسک که بزودی آغاز می شود و در منطقه حفاظت شده پرور بدون تایید مطالعات زیست محیطی ساخته شد، بیشتر آب رودخانه سفیدرود (اسپه رو)که به رودخانه تجن ساری می‌پیوست را ذخیره و به سمت سمنان منحرف می‌کند؟

🔺در صورت ساخت این سد، علاوه بر برهم خوردن تعادل محیط‌زیست منطقه حفاظت شده دودانگه و چهاردانگه تهدید حیوانات در معرض انقراض و جنگل‌ها و خشک شدن چشمه‌ ها و آبشارهای این مناطق، شاهد نابودی مزارع کشت برنج و معیشت روستاییان 
👇
بندبن چهاررودبار، کمرکلا، سعیدآباد، ذکریاکلا خواهیم بود.
👆
🔺ساخت این سد که در منطقه‌ای حساس و شکننده، با توپوگرافی پیچیده با مجاورت چهار منطقه حفاظت شده دودانگه، پرور، بولا و کیاسر واقع شده است، می‌تواند آثار مخرب و جبران ناپذیری را به این مناطق و روستاهای هم‌جوار این سد وارد کند.
 
❌مسولان سمنان به جای اندیشیدن به توسعه ناپایدار شهر سمنان به حفظ ذخیره‌گاه‌های طبیعی و بکر منطقه باشند. منطقه فیسنک در گذشته جزیی از مازندران بوده و هم‌اکنون با سو مدیریت سیاسیون اهل سمنان، کمر به نابودی خود و مازندران بسته‌اند و پوزخندی به سد شهید رجایی ساری می‌زنند و آبش را از بالادست قطع می‌کنند. آیا مسولان مازندران بیدارند؟

  • neda moghimi